تبلیغات
شهر پریان - قسمت سوم داستان کمپانی خبرنگاری انیمه ای
ارسـال شـده در: مصاحبه ی انیمه ای* طنز*


by : Miuna Chan

سلامـــــــــــی دوبارع!
خوبین؟
خوشین؟

دوستم ساکورا جونم اینم قسمت سوم.
بیفرمااااا


بدویین ادامه
بدوییین!




از توی کمپانی سرعت بیرون زدم و به سمت خونه خودم به راه افتادم. زل زده بودم به مغازه های اطراف. صدای زنگ گوشیم منو از تو فکر در آورد. اوه! سایوئه!

-         سلام سایو جونم! خوبی؟

-         علیک سلام. ممنون تو خوبی؟

-         مرسی. خوبم

-         چیکار کردی؟ چطور بود؟

-         هیچی بابا یه مشت خل و چل بودن. ولی باید از کارشون سر در بیارم. نمیفهمم چطوری با این وضعشون این همه معروفن!

-         اوهوم. ان شالله تو اینم موفق باشی

-         مرسی. کجایی بیام پیشت؟

-         تو دفترمم.

-         آها. برم خونه یه دستی به سر و وضع خونم بکشم میام.

-         باشع. منتظرم. بابای

-         خدافظ

مکالممون که تموم شدم رفتم توی یک سوپری. رفتم پیش مغازه دار و گفتم:

سلام. ببخشید بستنی دارین؟

-         سلام. بله....بفرمایین

-         چقدر میشه؟

....

در رو باز کردم. یک دفعه از بالا یه عالمه آب ریخت رو سرم.

-         آخجوووونمممم

وای خدا! آکیرا بود! برادر کوچیکم! باز اومده اینجا!

-         آکیرای دیونه! این چه کاری بود؟!؟!

-         سلام میونا

-         سلامو... کو مامان؟

-         نیومد!

تعجب کردم! تو همون حالت گفتم: پس تو با کی اومدی؟

پوز خندی زد و گفت: دیگه خودم میتونم بیام. یواشکی رفتم تو ماشین سایاما و اومدم!

گوششو محکم گرفتم و پیچوندم. گفتم: پسره ی احمق! بزا به مامان زنگ بزنم بیاد تورو ببره!

چشماش پر اشک شد و گفت: نمیخوام برگردمــــ.میخوام پیش تو بمونم!

-         هوف خیله خب. ولی به مامان باید بگم که تو اینجایی!

-         نه لازم نکرده. به ماناکا سپردم به مامان بگه.

-         پس ماناکا هم با تو هم دسته! خب بگو ببینم تو چجوری اومدی تو خونه؟؟

دستشو به طرف اتاقم نشونه گرفت و گفت:

بازم مثل همیشه پنجره باز بود. اومدم تو

محکم کوبیدم تو سرم و گفتم: ای وااای!

***

 

-         باشه باشه اومدم...خدافظ

بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم رو کردم به آکیرا و گفتم:

بدو برو حاضر شو میخوایم بریم پیش سایو. اتاقمو مرتب کردی؟

-         آره. تو هم آشپزخونه، حال، اتاق سایو و... رو تمیز کردی؟

-         بعـــله! میبینی ماشالله تمومی نداره

...

وقتی حاضر شدیم، زنگ زدم به تاکسی تا بریم کمپانی. تاکسی که اومد و وقتی که رسیدیم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم. رفتیم جلوی در کمپانی. انگشتم رو روی حسگر ورودی فشردم و وقتی اجازه ی ورود داد با آکیرا وارد کمپانی شدیم.

-         سلام خانوم میونا

-         سلام. خسته نباشین

-         ممنون


ساکورا بود که باز هم مثل همیشه اول سلام کرد. وقتی به در اتاق سایو رسیدیم در زدمو داخل شدیم. سایو پشت میزش نشسته بود و داشت با لب تاپش ور میرفت. تندی رفتم جلو و تقریبا داد زدم: سلامممم

نگاشو گرفت سمتم و گفت: سلام میونا. سلام آکیرا...چه عجب از این ورا...خوبی؟

-         ممنوووون. کاش آبجیمم مثه تو ازم استقبال میکرد.


گوششو گرفتم و پیچوندم

-         بعله دیگه. ما اینیم

-         چی میگی سایو جان. آقا یواشکی با ماشین سایاما اومده بعدشم به ماناکا گفته که به مامانم بگه. میبینی آخه؟

-         خخخ راستم میگی. بشین میونا. یه پروژه رئیس داده که بدم دستت. باید بری مدرسه کاراسونو.

-         پیش همون والیبالیستای معروف؟

-         آره

از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم. تندی پریدم بالا و هورا کشیدم. خیلی خوبه که میتونم برم اونجا. آخجونمییییی




پیـــــــــــــام : نظر بدیــــن!
بـرچــــسب هـا: داستان انیمه ای مصاحبه ی انیمه ای عکس انیمه ای
آخـــریـن دســـتکاری: شنبه 1 اسفند 1394 07:08 ق.ظ




POWERED BY SAenna